آزاده خانم ونویسنده‌اش یا

آزاده خانم ونویسنده‌اش یا

آزاده خانم ونویسنده‌اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی ➪ آزاده خانم ونویسنده‌اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی Read ➲ Author Reza Baraheni – Centrumpowypadkowe.co.uk آزاده خانم و نویسنده‌اش با عنوان فرعی آشویتس خصوصی دکتر شریفی روایت پست مدرن زندگی نویسنده‌ای به نام دکتر مج آزاده خانم و نویسنده‌اش با عنوان ونویسنده‌اش یا PDF/EPUB ê فرعی آشویتس خصوصی دکتر شریفی روایت پست مدرن زندگی نویسنده‌ای به نام دکتر مجید شریفی و زنی به نام.


10 thoughts on “آزاده خانم ونویسنده‌اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی

  1. Amir Amir says:

    با گذر سال‌ها دیگه جرات پیدا کردم که کتاب‌های بد و متوسط رو نیمه‌کاره رها کنم قدیم‌ها هی می‌گفتم «حالا تا این‌جاش خوندیم بقیه‌ش رو هم برریم» ولی دیگه الان اون دوره‌ای گذشته که میگن «هرکتابی ارزش یه بار خونده شدن رو داره« نه این‌طور نیست اون‌قدر کتاب‌های خوب و خوندنی زیاد و عمر کم و مشغله بی‌پایان هست که دیگه هر کتابی ارزش خوندن ندارهآزاده خانوم یه رمان خیلی متوسط پست‌مدرن هست باسواد بودن نویسنده بر خلاف رمان خوب «رازهای سرزمین من» این بار وبال گردنش شده این عناصر داستانی پست‌مدرن چنان گل‌درشت و رو هستن که چاره‌ای برات نمی‌مونه که کتاب رو پنجاه صفحه نخونده رها کنی و حسرت اون تیکه‌های نادر جذاب کتاب رو بخوری که اگه نویسنده کمی بیشتر وقت می‌ذاشت برای بازنویسی تبدیل می‌شد به یه رمان خوب آزاده خانوم قربانی شتاب‌زده‌گی نویسنده‌ش شدهتو این پنجاه صفحه فقط صفحه‌ی اول رمان معلوم بود روش کار شده و جمله‌هاش تراش خورده‌ن


  2. Ahmad Sharabiani Ahmad Sharabiani says:

    به سکوت آن که ما را به راه رویا می اندازد رنه رشار


  3. ليلي ليلي says:

    فکر می‌کنم مسئله‌ای که باعث شده عموم رمان معاصر ایران خوان‌ها و حتی به طور خاص براهنی خوان‌ها این یکی کتابش رو دوست نداشته باشن اینه که بنظرم اولین شرط خوندن براهنی وقت دادن بهش‌ه، و ما این رو رعایت نمی‌کنیم عموما اینکه یه کتاب 650 صفحه‌ای با خوندن 60 50 صفحه اولش قضاوت بشه و در موردش تصمیم‌گیری بشه، دقیقا کاریه که با براهنی نباید کرد جدا از اینکه از نظر من با هیچکس دیگه‌ای هم نباید کرد البتهبله، من هم قبول دارم، براهنی صادقی نیست که توی جمله‌ی اول جوری ما رو میخکوب کنه که بدونیم قراره با یه چیز فوق العاده طرف باشیم براهنی جلال و گلستان نیست که دو صفحه بخونیم و نثرش طوری مجذوبمون کنه که دیگه نتونیم بذاریم‌ش کنار براهنی دقیقا برعکسه، از ما زمان می‌خواد و حوصله می‌خواد که باهاش پیش بریم، که بذاریم قصه‌هاش رو ذره ذره و با طمانینه به خوردمون بده، و بذاریم که منحصر به فرد بودن نثرش ذره ذره به نظر مون بیاد و به نظرم همین تفاوت‌هام هست که براهنی رو رمان نویس می‌کنه و گلستان و صادقی رو داستان کوتاه و نهایتا بلند نویس اما درباره‌ی آزاده خانم و نویسنده‌اش به طور خاص داستان عجیبیه، بسیار پیچیده‌ست، بیشتر از صد صفحه طول می‌کشه تا دقیق و کامل بفهمی که کی راوی کدوم قصه‌ست و خودش داره توسط کدوم راویِ دیگه روایت میشه؛ و حتی وقتی همه‌ی این‌ها دستت میاد هم یک دفعه یکی از شخصیت‌ها از توی مدار خودش میاد بیرون و وارد مدار راوی‌ش میشه و ازش مثلا می‌پرسه که منو چطور قراره بکشی و این طوری باز همه چیز به هم می‌ریزهمهم‌ترین شاخصه‌ی این یکی داستانش قطعا اینه که داستان زنانه‌ست اگر توی ایاز ما با محمود روبه رو بودیم که به نوعی همه‌ی مردهای فاعل تاریخ باهاش پیوند خورده بودن و با ایاز که همه‌ی مردهای مفعول تاریخ، اینجا با آزاده خانم رو به روییم که انگار تصویر همه‌ی زن‌های تاریخه اما چیزی که برای من این جنبه‌ش رو جالب کرده بود این بود که داستان واضحا روایت یک راوی مرد از زن ه زن واضحا موجودی ناشناخته‌ست و ناشناخته می‌مونه توی تمام این 600 صفحه و براهنی سعی بر پنهان کردن این و ادایِ رمان زنانه را به خوبی زنان نوشتن نداره اصلا نکته‌ی مهم دیگه‌ش برخورد شخصیت‌های سابق براهنی با هم در اینجاست، وقتی ما هم تیمسار شادان رو داریم، هم دکتر شریفی استاد ادبیات انگلیسی رو و هم فراتر از همه‌ی این‌ها دکتر رضای رمان‌نویس رو وقتی قراره بفهمیم که همه می‌تونن به هم تبدیل بشن و یکی باشن، و شاید یکی بوده‌ن از اساس ولی در کل این حضور شخصیت‌های آشنای دیگه‌ی براهنی توی این به من لذت شخصی داد واقعا، یه جوری انگار این نتیجه و عصاره‌ی همه‌ی قصه‌های دیگه‌ای بود که براهنی تا به حال برامون‌ گفته بود و در نهایت هم اینکه، از گل‌درشت بودن و رو بودن بخش پست مدرن و راوی و روایتگر داستان خیلی همه انتقاد کرده‌ن، و خب من هم معتقدم که مثلا مهارت صادقی رو نداره براهنی توی این زمینه اگر که مقایسه درستی باشه البته اصلا اما خب نوآوری‌های خاص خودش رو هم خیلی داشت تو این زمینه بنظرم


  4. Mahdi Lotfabadi Mahdi Lotfabadi says:

    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود یه آقایی بود که واقعیت‌گرا بود خدا رحمتش کندیکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود یه آقایی بود که مدرن بود خدا رحمتش کند متن کتاب، ص 453کل رمان 632 صفحه‌ای بیشتر درباره‌ی همین جمله‌های فوق هست داستان دکتر رضایی که داستان دکتر شریفی رو می‌نویسه که خود اون داره داستان آزاده‌ خانم رو می‌نویسه این رمان بیشتر مانیفستی بود برای نشون دادن قابلیت‌های پست مدرنیسم که بر اثر دانش زیادی که رضا براهنی داره یه جاهایی بیشتر از کسل کننده بودن تکرار مکررات بود رعایت مرگ مؤلف، پساساختارگرایی، تغییرات در فرم مثل تغییر راوی و زاویه دید، فراداستان، سیلان روایت و کیفیتی بیش از حد پس مدرنیستی به کتاب داده بود و کاملاً مشهود بود که نویسنده بیشتر در راه اثبات دانسته‌هاشه؛ که البته خودش می‌تونه تمهیدی پست‌مردن باشه اکثر بخش‌های رمان اگر از معرفی المان‌های پست‌مدرنیستی بگذریم من رو سردرگم کرد و نفهمیدم قصد نویسنده از گنجوندن اون داستان چیه و آیا قصد و تصمیمی پشت این داستانک‌های تودرتو برای نشون دادن چیزی بااهمیت داره یا نه که البته با توجه به دانش محدود و کم خودم فرض رو بر عدم درک خودم گذاشتم در کل وقت خوندن رمان بیشتر جون کندم تا لذت ببرم اما کسانی که می‌خوان با اجزای ادبیات پست‌مدرن بالاخص در رمان و تا حدی در داستان کوتاه آشنا بشن و دنبال کتاب‌های نقد و معرفی مکاتب هم نمی‌رن این رمان یکی از راه‌های خوب شناخت این مکتبه و در خیلی از جاها راوی خودش شکل خاصی که به کار برده رو تعریف می‌کنه و باعث فهمش هم می‌شه در ضمن عنوان کامل رمان اینه که توسط خود راوی هم در داستان گفته می‌شه و دلالتی به پایان داستان هم داره آزاده خانم و نویسنده‌اش چاپ دوم یا آشویتس شخصی دکتر شریفی


  5. Behzad Sadeghi Behzad Sadeghi says:

    رمان رو سالها پیش حسین پاینده معرفی کرد به عنوان یکی از آثار به قول خودش خصیصه نمای پسامدرن ایرانیعلاقۀ من به رضا براهنی با نقدهاش شروع شد و از شعرهاش عبور کرد و به رمان هاش رسید بعد از خواندن سه رمان رسیدم به آزاده خانم البته همون سال ها پیش یک بار تا صفحۀ حدود صد رفتم جلو و بعد خوردم به غم نان و پایان نامه نوشتن و گذاشتمش کنار این روزها یک بار دیگه رمان رو شروع کردم و این بار اولش نخواستم، و بعد نتوانستم، که زمین بگذارمش برخلاف نظر برخی دوستان، فکر می کنم رمان کشش کافی و جالب رو داره؛ شاید در مقایسه با بعضی دیگه از آثار خود براهنی کم بیاره توی کشش داشتن، ولی در قیاس با خیلی دیگه از آثار داستانی یک سر و گردن بالاتره پسامدرن در این رمان به معنای دشوار و غیر قابل فهم نیست؛ اتفاقن یکی از مؤلفه های ادبیات پسامدرن که عبارت است از حذف کردن مرز میان ادبیات آوانگارد و ادبیات عامه پسند، اینجا به نظرم اجرا شده به این معنا که رمان حادثه محور هم هست در عین حال که به بازی با تکنیک ها و شخصیت ها می پردازه علاوه بر اینکه حرکت عمقی داره، در طول هم حرکت میکنه و به پیش میرهرمان از نوع فراداستان یا همون متافیکشن به حساب میاد که یعنی نوشته ای است دربارۀ نوشتن ولی این دربارۀ نوشتن بودن حوصله سر بر نمیشه به این دلیل که دغدغه های خاص براهنی از جمله زندان و سیاسی بازی و کشتن و جنسیت اهمیت و رنگ پیدا میکنن اینجا هم رمان همسو با تعلقش به نحلۀ پسامدرن، تبدیل شده به چهل تکه ای از متون مختلف که خوب با هم چفت و جور شدن و یک کل منسجم یا دارای پراکندگی دلالت مند تشکیل دادندر خلاصه ترین شکل ممکن، میشه گفت رمان دربارۀ کسی است که داره یه رمان می نویسه و در این میان شخصیت های رمان علیه او شورش میکنن و از فرمانش سرپیچی میکنن؛ ولی این همۀ رمان نیست؛ روایت های موازی به پیش میرن و لابلای سطور با نوعی خودزندگی نامه از براهنی هم مواجه میشیمدر نهایت، من علاقۀ زیادی به براهنی و کارهاش دارم و شاید این علاقۀ مفرط اجازه نمیده که نقاط ضعف رمان رو ببینم، ولی به نظرم اثر زیبایی بود و لیاقت این رو داره که دست کم یک بار تا آخرش بخونیم و بعد در موردش قضاوت کنیماز متن رمانهرکسی تقاص بی اعتنایی اش را به صورتی پس می دهد


  6. Kebrit !!! Kebrit !!! says:

    من جنون دارم صبح ساعت چهار با تو دور پارک فرح می‌‌دوم و منتظر می‌شوم تا بیایند و من و تو را ببرند در سال ٣٣ اعدام کنند گاهی هم به جلو می‌دوم، می‌بینم آن‌هایی که در سال ٣٣ ما را اعدام کردند در سال ٥٨ اعدام می‌شوند


  7. Hamid Rezaei Hamid Rezaei says:

    در عصرگاه دو شنبه ی بیست و یکم اسپند 1396 خورشیدی – پنج عصر؛ بله درست در ساعت پنج عصر که شاید یک دختر سویلی نظاره گر دشت های هنوز خاطره ی خون به خاطر سپرده را در یاد بود خواندن آزاده خانم تمام شد اما مگر خواندن یک کتاب تمام می شود؟ منظور فعلِ خواندن است حتمن خواندن که تمام بشود تازه رمان در تو آغاز می شود با این فرض که تا پایان گرفتنِ هیچ نوشته ای هیچ چیز آغاز نشوداینکه بخواهم نقد و تحلیل کنم رمان را در سوادم نیست و من تخصصی در این کار ندارم اما خب گونه ی نوشتن براهنی و دغدغه های او در این رمان بسیار پر رنگ است به گفته ی خیلی از تحلیل گران چند صدایی و ضد داستان بودن که تنها بخشی از ماجراستآزاده خانم و نویسنده اش سرشار از بازی های ذهنی و زبانی هم هست که نیازی هم به گمانم به فهم و ریشه یابی منشا آنها نیست نویسنده همه ی این عناصر را در راستای آنچه که در پی اش هست به کار بسته است شاید برای من خواندن این رمان و گیرا بودنش و لذت بردن هم بخشی برگردد به همین در صرفن پی معنا نبودن اصلن معنا یعنی چه؟ و ابدن چرا باید در پی معنا برای هر چیزی بود؟ مانند همان جمله ی معروفِ پیامش چی بود؟ پیام و معنا در همین خلق شکل می گیرد شاید بی راه نباشد که مثال بیرونی ای بیاورم در سینما این گونه پرداخت یکی از برجسته ترین هایش آقای لینچ، دیوید لینچِ ارجمند است مثلن جاده ی مالهلند و بزرگراه گمشده سکانس هایی که گویی بی راه و بی ربطند و داستانی که گویی وجود ندارد اما در پایان چیست که در تو ادامه می یابد؟ چه چیزیپس خواننده اگر دنبال یک داستان روان و منطبق با اسلوب های کلاسیک و تک خطی ست بی تردید نمی تواند لذتی از خواندن این رمان ببرد با اینفرض که تا انتها بتواند بخواندش بلند بودن رمان را هم اضافه نکنیم بر سخت خوانی آن حتا بنابراین خواندن این رمان می تواند یک درگیری مدام باشد در ذهن برای هر فصل و بخش های درونش فصلها که هر کدام ایده ای را به ذهن می آورند و بخش ها که هر کدام می شود پرتره هایی که گاهی آشنایند و گاهی آشنا زدایی شده اند در پی هیچ واقعه نبودن و در پی هیچ معنا نبودن به گمانم خواندن رمان را آسوده می کند اصلن انگار خواننده رمان را به دست می گیرد تا تمام آنچه را که در ذهنش دارد آشنا زدایی کند و ذهنش را پاک کند از هر چه خوانده است تا دوباره از نو شروع کند به خواندن خواندنو خواندن و خواندن همن طور که نوشتن و نوشتن و نوشتن پس اینجا دیگر امتیاز دادن هم شاید بی معنا شودبرای من – منِ شخصی جدای از همه ی نقد و حرف ها رمان بسیار خواندنی بود جا به جا تصویرهایی خواندم که در ذهنم شبیه سازی ی تصویرهایی را کرد که به شکلی از سر گذرانده ام یا خواهم گذراند رمان برای من مواجهه با ادبیات هم بود شکستن ساختارها و ساختارشکنی هم لذتی دارد برای خودش که گیراست بر هم زدن قواعد و از گود خارج شدن و بر خلاف آمد عادت کام طلبیدن آزاده خانم و نویسنده اش به قولی همه جا با من آمد آزاده خانم برای من ِ خواننده هم حی و حاضر مدام سرک کشید و وادارم کرد که ساعت های دیر وقت از تختم بیرون بیایم و بروم به قدم زدن و هی قدم زدن و هی قدم زدن و بعد دیر خفتن و بعد فردا در محل کار خود را لعنت کردن و بعد دوباره شبی دیگر و وسوسه ای دیگر باری رمان به پایان رسید هرچند این آغاز آن است13961221


  8. محمد یوسفی‌شیرازی محمد یوسفی‌شیرازی says:

    خواندن رمان‌های پست‌مدرنیستی، ازآن‌جاکه ساخت‌شکنی و هنجارگریزی‌ها در آن‌ها به اوج می‌رسد، کار آسانی نیست این کتاب از چند ویژگی این‌گونه داستان‌ها برخوردار است پررنگ‌ترین‌های آن، شاید برجسته‌شدن نظریه‌ی «مرگ مؤلف» و تأکید بسیار بر «داستان‌بودگی» باشد در جای‌جای رمان این نکته بازگو می‌شود که سیطره‌ی نویسنده درهم شکسته است دوره‌ی اقتدار نویسنده پایان یافته و شخصیت‌ها، که از ذهن نویسنده نشأت می‌گیرند، خود، واقعیتی مستقل و چه‌بسا عصیان‌گر می‌یابند ازهمین‌رو، در این‌گونه داستان‌ها نباید به‌دنبال هیچ‌گونه انسجامی بود و ذهنیت سنت‌گرا را می‌باید یک‌سره رها کرد این رمان تلفیق همه‌ی خصیصه‌های سنتی و مدرن است به‌شیوه‌ی داستان‌های سنتی شروع می‌شود یکی بود یکی نبود و از تکنیک‌های مدرن بهره می‌گیرد و حتی از آن‌ها نیز درمی‌گذرد و درنهایت، هرگونه ساختار پذیرفته‌شده‌ای را زیر پا می‌گذارد ارجاع‌های برون‌متنی فراوان در این اثر ملغمه‌ای از فرهنگ‌ها و زبان‌های گوناگون ساخته است؛ ازجمله یادکردن از نیچه، شکسپیر، هیتلر، داستایوسکی، شهریار شاعر، جلال آل‌احمد، مهدی اخوان‌ثالث، کافکا، شیرین و خسرو، آشویتس و و درخلال روایت اصلی داستان، سخن‌گفتن آوردن انواع شعر و نثر به زبان‌های فارسی، ترکی، عربی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و و نیز استفاده از عکس‌های مختلف رمان، از روایت‌هایی موازی و تودرتو متشکل است در لایه‌ی اول داستان، راوی‌ای است به‌نام آقا رضا که دارد از سرگذشت پیدایش داستانش سخن می‌گوید و خواننده را هم صراحتاً طرف‌خطاب قرار می‌دهد و داستان‌بودگی اثر را اعلام می‌کند در لایه‌ی دوم، شخصیت‌های داستانِ آقارضا، به‌ویژه شریفی، خود، درحال ساختن و پرداختن داستانی دیگرند با لایه‌هایی تودرتو و دیرفهم و چه‌بسا نافهمیدنی ویژگی این روایت‌ها این است که تا خواننده می‌خواهد ذهنش را به روایتی متمرکز کند و سیر وقایع آن را پی بگیرد، روایتی دیگر با شخصیت‌هایی دیگر و حکایتی دیگر آغاز می‌شود در میان این روایت‌ها، یگانه عنصر پایدار و تکرارشونده، آزاده‌خانم است که هم‌چون حقیقتی اجتناب‌ناپذیر در شخصیت‌های گوناگون حلول می‌کند و گردونه‌ی روایت‌های گوناگون، حول محور او می‌چرخد در این اثر، مرز زمان و زبان و مکان شکسته می‌شود واقعیت‌های داستانی به واقعیت‌های واقعی سرایت می‌کند و فرق رؤیا و واقعیت به‌درستی آشکار نمی‌شود در جاهایی، آقای شریفی با آقارضای داستان یکی می‌شود و بعدتر، با ارجاع‌هایی که به زندگی واقعی خودِ رضا براهنی داده می‌شود، این آقارضا را با آقارضا براهنی در دنیای واقعی یکی می‌بینیم آخرین ویژگی درخور یادکردِ این رمان، بهره‌گیری از انواع مختلف شیوه‌های روایت است در فصل‌های مختلف کتاب اول‌شخص، دوم‌شخص، سوم‌شخص دانای کل نامحدود، سوم‌شخص دانای کل محدود، جریان سیال ذهن، انواع تک‌گویی‌ها و


  9. Farnaz Farnaz says:

    روح نمور بازار از زیر پوستش نشت می کردتلویزیون مخزن همه ی داها و روایت های جهان بودهمه هوا می خواستند جمع می شدند دور آن سوراخ، سرهاشان را به هم نزدیک می کردند، چشمهاشان را روی چشمهای هم می گذاشتند، سینه هاشان را به هم می چسباندند و پاهاشان را دور هم حلقه می کردند و هوا می خواستند، یک روز زیبای اردیبهشتی می خواستند همه دنبال یک مادر مهربان می گشتند، یک مادر اردیبهشتی می خواستند، و از آن سوراخ صدای مشتعلشان در دود شعله ور بالا می رفت، باز هم هوا می خواستند یک آسمان پر ماه، بی ستاره و پر ماه، بی آتش، بی آتشبازی می خواستند، یک رحم تازه، یک شکم کامل از محموعه آدم ها می خواستند یک مبدا جدید برای تاریخ می خواستند می خواستند شروع شوند، می خواستند نفس بکشند، آتش می گرفتند، و زلف های کلمات به شکل شعله بالا می رفتبوی آدم سوزی همه جای شهر را گرفته و پرنده ها در رفته اند، حتی قرقیها در رفته اند در همه ی خانه ها، زن و شوهرها، پدر و مادرها و بچه ها با هم دعوا می کنند ماشین ها کار نمی کنند اسب ها، قاطرهاف الاغ ها و گوسفندها در طویله ها و آغل ها همه با هم سر و دا راه انداخته اند سگها زوزه می کشند خون چشم همه را گرفته و تعداد آدم هایی که در عرض بیست و چهار ساعت گذشته به طرز مرموزی کشته شده اند، سر به فلک می زند ولی از همه بدتر شهر سیاه شده، دوده همه جا را گرفته و همه ی مردم با ورت های دوده گرفته در خواب راه می روند پرده های جهنم کنار رفته است، آشویتسآن دختر شاد، آن زیبایی محالخواب نجاتش می داد، دستکم موقتا خواب مشت هایش را می گذاشت روی شانه های او و فشارش می داد به پایین، تا جایی که فشار دادن ممکن بود آن ته، یک گودی گمنام تیره انتظارش را می کشید دور از دسترس آگاهی های مصیبت باری که در بیداری تحمل ناپذیر بودند و بعد رویاها به سراغش می آمدند و یا نمی آمدند اگر نمی آمدند بهتر بود، چون ممکن بود چون ممکن بود به تلنگر بخشی از رویای حساسی بیدار شود و دیگر نتواند بخوابداین بهشت گمشده، با خاک یکسان شدهحالا مجید پَرم پر یعنی خاکپرسیدند چه برداشتی از جبهه دارید؟ من جز خاک برداشتی نداشتمولی صدا حضور داشتاندوهگین، اندوهگیناینسانم، ای دردکو آن نمایانی که از دردم به رخ زردی کشدزردی کشدزردی کشدزردبرگید این وامانده از رهرهگذر را،بنشاندمبر ترکهای رفتن خودآن جلوه، آن گرد؟تا این پناه،این نیمه راه، این گوشه، این هیچتو آتشی بودیکه آوردیم،تو جوششی بودیکه می بردیمآوردی ام از هرکجا، تا این کجاهامهربانانهدیوانه را ـ تو مهربان ـ آوردی از ویرانه تاویرانه تاویرانه تاتو مهربان ـ بودیم از ویرانه تاویرانه تاویرانه تاویرانه، تا لانهویران تر ازویرانسراییدناینک مرا خود درد و بیدردیکو آن نمایانی که از دردم به رخ زردی کشدزردی کشدزردی؟هنگام ترک شهر، که نه شهر با او مدارا کرد نه زماناین چه جور موجودی بود که در اعماق او ریشه کرده بود و احساس ها، نگرانی ها و لذت ها و هوس هایش را چندیدن برابر می کرد؟می توانست ریشه های سراسر سفید موهای زن جوان را در اعماق روحش تشخیص دهدعسرتِ بیرون، در درونش خانه کرده بودشهرها را زبان قه ها و افسانه ها برپا می کنند و سرپا نگه می دارندفقط آنها بودند، توی راه، و می آمدند خود آنها راه بودند دو سایه ی غلتان کنار هم به روی هم، که می رفتنددر آن لحظه، از جهانی که در آن زندگی می کرد، از آن روشنایی اطراف، در ظلمتی پایان ناپذیر سقوط کررده است هرچه پایین تر می رفت، پرتگاه عمیق تر می شدچشم ها و چهره ی دیوانه کننده ی او سفر کردایستاده بود و غم چشم هایش را به سوی آینده ی هولناکش دوانده بودتو می روی جلو، جلو آینده است آینده به طرف تو می آیدکمک کن پسرم را پیدا کنم در وجودم گم شده، نه در جنگ قبرستانی را که منم بکن پسرم را پیدا کن موهایت را به اندازه پسرم کوتاه کن مرا پیدا کن منِ پسرم را پیدا کناین هوا وارد ششهایم توییوارد چشم هایمی که دنیا را می بینمبر برگ ها تو را چون باد می کشم، همه ی تو را جمع می کنم، همه ی تو را درونم می ریزم همه ی تو را می سبزانماین بوسه نیست جراحی لب از لب چهار لب نه دو لبیم مماس ولی خالی چیزی خواهیمدر سرتاسر قرون وسطی نفوذ کلمه لیل که عبری و عربی شب است، به اسطوره، معنای دیگری داد لیلیث دیگر مار نیست او به ورت شبح درمی آید گاهی فرشته ای است که بر تولیدمثل بشر سلطه دارد و گاهی دیوی است که به آنهایی که تنها می خوابند و یا بر جاده های متروک سفر می کنند، یورش می برد در تخیل عمومی، زن ساکت قدبلندی است با موهای سیاه بلند با موهای رهاوالیل ادا یغشی همه چیز در تاریکی بودآن سو و این سوی مرزهای دو کشور متخام آدم ها بودند و آدم با آدم چندان فرقی نداشت و چه می شد اگر یک بار با دوربین شبِ این جوانها برمی گشت، در زمان، پشت به تاریخ و حتی پیش تاریخ و می دید که لیلیث در باغ راه می رود، آدم در باغ راه می رود، حوا در باغ راه می رود، ابراهیم راه افتاده است و دارد در بیابان راه می رود از هر جنگی نفرت داشت و معتقد بود که همه ی مرزها را باید از میان برداشت تا آدم ها به راحتی، در یک بی وزنی ناشی از بی مرزی، به پرواز درآیند و صدمتر آن ورتر فرود آیند و هرطور دلشان خواست زندگی کنندیک غیاب او را به حضور خود می طلبیدتنها وقتی که انسان در یک چنین شبی تنهاست به فکر این می افتد که برای خود زبانی اختراع کند، زبانی که ترس هایش را از جهان به طور کامل منعکس کندولی خوابید، به صدای همان باران، به دای همان قطرات که توی ماشین می ریخت و به رغم شکم خالی و نگرانی هایش از حمله ی حیوان ها به ماشین و جنازه ها خوابید و می دانست که در برابر جهان به این بزرگی تنهاست، خوابیدهمه زخم های جهان این جاستمثل خود او که در خالی شناور استما ممکن است آن دو لب باشیم که نفسی واحد از آن می گذرد این دو لب در بالا و پایین یک حف قرار دارد ولی دهان بسته نیست و حرف می گذرد و تا زمانی که حرف از میان دو لب مشترک ما می گذرد ما با هم زنده ایم، حتی اگر یکی از ما مرده باشد و دیگری زندهمن مدام حقیقت را از تنم به تن دیگران منتقل می کنم، ولی معنای حقیقت را نمی دانم تا بر زبانش بیاورمتا امروز همه می گفتند که فقط باید از چیزهایی که وجود دارند عکس گرفت به همین دلیل همه از چیزهایی که وجود داشتند، تقلید می کردند، همه ادا درمی آوردند ادای حضور جهان را درمی آوردند علتش این بود که که فکر می کردند اشیا و آدم های جهان می درخشند و خطاب به کسی می درخشند به همین دلیل در شعر، در نمایش، در فلسفه، در رمان، در عکاسی و فیلمبرداری، عکس هایی که می گرفتند ادای اشیا و آدم ها بود پس ما آدم ها و اشیا را حذف می کنیم و از جای خالی عکس می گیریم ما بی مدل نقاشی می کنیم دنیا مدلِ بودن خودش را از ما پس گرفته دنبال ماجرا هستیم، شاهد درخشیدن یک چیز خواهیم شد بی آنکه درخشیدن آن به خاطر گسی و یا خطاب به چیزی و کسی باشد می خواهیم وارد دنیایی بشویم که در آن جهان دست به بازی آزاد زده این بازی آزاد کاری به فیزیک و متافیزیک ندارد اگر صورت اصلی را حذف کنیم، تخیل آزاد می ماند و بازی آزادانه به کار خود ادامه می دهد عکاسی به حافظه ی آدم مربوط است، آدم می خواهد حافظه اش را برای آینده حفظ کند، حتما نوشتن هم به این خاطر به وجود آمده بود صحبت کردن، مرگ صحبت کردن بود، ولی نوشتن همه چیز را نگه می داشت بین کتاب و عکس شباهت غریبی وجود داشتوسط قرارها، بی قراری را به عنر اصلی نگاه خودت بکارتو آمدی و مرا دیدی می خواستم تو بیایی و مرا ببینی آرزو می کردم که بیایی و ببینی که ی ترسم و همه چیزم به هدر می رودتعجب کرد که چطور ورت یک نفر می تواند این همه به ورت او نزدیک باشدآن تصویر انحلال ناپذیر از جغرافیای اعماقش که اشکش را سرازیر کرده بوداحساس های سرگردان و ویران کننده ای دارم، و حالا می خواهم از زیر این تل آوار، حرف هایم را برای کسی بنویسمحالا من می خواهم تیری به سوی تاریکی بیندازم این تیر ممکن است به پیشانی شما بخورد و یا به قلبتان، اگرچه امید من این است که حتما به قبلتان بخوردبس است بس است رنج و عذاب من از دست تو آن پرنده ی تیرخورده ای را که به بازی گرفته ای رها خواهم ساختآنا چشم خود را گشود و دید که ترن حرکت می کنداو مسافت بین خود و ترن رابا نگاه سریعی برآورد کرد، چمدان را به دور افکند و بر روی خود علامت صلیب کشید آنگاه خویشتن را زیر چرخ های سنگین قطار افکندمرگ مثل قیچی آزاده خانم را از زندگی برید بودفراموشی آورده؟ هرکسی فراموشی بیاورد خوشبخت استفراموش کردن همه چیز به معنای فراموش کردن فراموش کردن هم هست اگر فراموشی ناقص باشد هنوز هم حضور چیزی وجود دارد ولی فراموش کردن فراموش کردن به معنای ورود در حوزه ی مرگ استنیچه تعریفی از حیوان می دهد انسان می گوید، یادم می آید و به حیوان حسودیش می شود که فورا فراموش می کند هر لحظه را که می میرد و در شب و مه ناپدید می شود و برای ابد فراموش می شود، به این ترتیب حیوان زندگی غیرتاریخی دارد و در افقی زندگی می کند که گسترش ندارد و در وضع نسبی خوشبختی زندگی می کند مادر هرروز به حیوان نزدیک تر می شود افق در برابرش نه تنها گسترش ندارد، بلکه بسته می شود و هیچ چیز بدتر از این خوشبختی نسبی نیچه نیست و همینطور که راه می روی مو بر اندامت راست می شودولی همه شان مرده بودند زنده بودند ولی مرده بودند همه جا قبرستان بود شهر قبرستان بود دنیا قبرستان بود من در قبرستان های دنیا راه می رفتم ولی مرده ها توی قبرها نبودند مرده ها بیرون بودنداینجا خانه سالمندان درواقع اشخاص بی نام زندگی می کنندتوانسته فراموش کند پس وجود دارد من فراموش می کنم پس هستمبرادرم من از پا درنیامده ام و جرات خود را از دست نداده ام رندگی همه جا زندگی است زندگی در ماست، نه در جهان خارج در کنار ما انسان هایی وجود دارند که با همه نوع ناکامی روبه رو هستند، بی آنکه لب به شکوه بگشایند یا خود را تسلیم ناامیدی سازند آنچه برای من باقی مانده است خاطرات است و تصاویر خاطرات و تاویری که من خود آنها را آفریده ام و یا نتوانسته ام آنها را چنان که باید مجسم سازم اینها خوره وار از من می کاهند با این حال من موفبق شده ام قلبم را با خود نگاه دارم و همچنین گوشت و خونم را که هنوز قادرند دوست بدارند، رنج بکشند، رقت بیاورند و از خاطر نبرند با این همه زندگی همین است هیچگاه در من ذخیاری این چنین بارور و این چنین سالم از زندگی به جوشش و غلیان درنیامده استخدای من چه اندازه تاویری که آفریده و بیان داشته ام در من فرو خواهند مرد، شعله های آنها در من فروکش خواهد کرد و یا چونان زهرابه ای در خون من منتشر خواهند شد آه، اگر نتوانم بنویسم، خواهم مرد ترجیح میدهم قلم به دست چانزده سال در زندان بمانممن خواهم مرددردها هرگز نخواهند مرددستهایم را می نویسم، به تو می دهمچشمهایم را می نویسم، به تو می دهمقلبم را می نویسم، به تو می دهمسرم را می نویسم، به تو می دهمپاهایم را می نویسم، به تو می دهممی خواهم گور تو باز شود و استخوان هایت برای بل کردن من تنظیم شوندزنده تر از زندگیتو دلم می گویم آنقدر می کنم تا مطمئن شوم خودش آن توست خودش آن توست و بعد خط خودم را می بینم که با اسمش از توی خاک بیرون می آید خاک بوی تنهایی می دهد و می نشینماین خانواده و خانواده های محترم وابسته، خانواده های رویاها و کابوس های وابسته اند نسبی و سببی مالیخولیای اقلیمی را مادر از محیز گرفته و در تک تک افراد خانواده به ارث گذاشته استمرده حق حیات در رویای همگان داردزنی که انسان را عمیقا دوست باشد هرگز واقعیت ندارد و هر شهری که در آن انسان شکنجه و رویا و عمق عشق را درک کرده باشد، به اندازه ی همان زن غیرواقعی استمرگ درونی است که به بیرون راه نداردباران وسعت نگاه را هاشور می زدصدا صدای توست ولی تو، او نیستیمی توانی صدایم را بشنوی؟ دوست دارم صدایم رامثل پارچه هایی بر روی قطعه های مرگ تو بیفکنم و آنقدر به کشیدن آن ادامه دهم که تکه تکه شود، و همه ی کلماتم، لرزان در ژنده های آن صدا، این سو و آغن سو بروندولی اگر ندبه کافی بود اما حالا من باید متهم کنم، نه آن مردی که مرا از تو ربود، ولی در وجود این مرد من متهم می کنم همه مردان رابرنگرد اگر یارای تحملش را داری، مردهدر میان مردگان بماند، مردگان وظایف خود را دارندولی کمکم کن اگر می توانی، بی سردرگمیپرا که آن چیزی که دورترین است، گاهی کمک می کند من را در مندستهایش محتاج بود، محتاج دست های آدمی دیگر هرکه می خواهد باشدخواب همه ی آدم های تنش را می دید که از زندان روحش بیرون ریخته بودند و او از همه ی آن ها جواب می خواستمن فقط یه نگاه یادم میاد یه نگاه که داشت دور می شدبه او این نکته را یاد داد که یک نفر یک زبان ندارد و به تعداد حوادث زندگی اش و آدم هایی که می بیند زبان دارددر میان استخوان هامان می زند زیر آوازاز تو دورم، گرچه نزدیکم نزدیک اما دورمزندگی اش قطعه قطعه می شد و در قطع های مختلف کتابها فرو می رفتهیچ تلخی ای تلخ تر از حیات دونفر در زیر یک سقف و نامربوط به هم نبودبا خاطره ی لذت هایی عظیمی که حالا جز ویرانی و نابودی هدف دیگری نداشتنداو از سرمای غریبی که بر درونش حاکم شده بود، می مرداو در جای خالی جهان، بی آنکه تکیه گاهی داشته باشد به خود می آیدهمیشه کسی عجله را توجیه می کند هرقدر به وسطهای شهر نزدیک می شود، زندگی شلوغ تر است و اینجا عجله معنای قوی تری پیدا می کند باید هرکسی چیزی را از چنگ یک نفر درآوردچشم های غمزده او را باز می گذارد، تا پایان، تا ابدچه چیز زندگی، نکبت زندگی را جبران می کند جز رویا؟


  10. سامان سامان says:

    برای این‌که خواننده‌ی متن نویسنده‌ی متن بشود، نویسنده‌ی اول می‌بایست چیزهایی را در متن اثر خود مخفی کرده باشد در ثانی نویسنده‌ی بعدی می‌بایست اثر را به صورت تنظیم‌نشده دریافت می‌کرد تا به صورت خواننده و نویسنده‌ی لایق بعدی در می‌آمد و متن را پیش خود تنظیم می‌کرد برای این‌که او متن را به‌صورت تنظیم نشده دریافت کند نویسنده‌ی اول می‌بایست آن را به صورت تنظیم‌نشده تحویل او می‌داد پس اثری از این نوع، اثری‌ست متشکل از قطعات مختلف که ذهن خواننده یا نویسنده از بیرون آن را تنظیم نمی‌کند، تکه‌تکه است و هیچ قدرتی از بیرون نمی‌پذیرد و اگر هیچ قدرتی را از بیرون نمی‌پذیرد، طبیعی‌است که هیچ قدرتی را از درون هم نمی‌پذیرد تألیفی پیش از آن قطعات وجود ندارد و پس از خواندنِ خواننده و حتی تبدیل شدن او به نویسنده، باز هم تألیفی غیر از آن قطعات وجود ندارد خواننده تازه در صورتی که خیلی باهوش باشد در ابتدا فکر می‌کند که نویسنده شوخی می‌کند و بعد می‌بیند که این شوخی کردن اگر واقعاً شوخی‌کردنی در کار باشد به‌وجود او منتقل شده ولی بعد می‌بیند هیچ‌چیز در دنیا مهم‌تر از شوخی کردن نیست، به دلیل این‌که اجازه نمی‌دهد اثر از بالا، از بیرون و از پائین دیده شود اثر، اثری‌ست که از درون تکه‌تکه استپسیکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود یه آقایی بود که واقعیت‌گرا بود خدا رحمت‌ش کندیکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود یه آقایی بود که مدرن بود خدا رحمت‌ش کندیکی از روبه‌رو و از بیرون می‌دید و نشان می‌داد دیگری از بالا و بیرون و یا از تو و بیرون می‌دید و نشان می‌داد خدا رحمت‌شان کندیکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود و هیچ کدام از قبلی‌ها آن‌طور که گفته می‌شد نبود اعتراض علیه آن‌ها هم نبود گنده‌گویی هم موقوف بود تابلوها را از قاب‌ها آزاد کرده بودند و تابلوها با هم وصلت کرده بودند فقط تکه‌تکه‌های قصه‌ها بود و هرچیزی به شکل درونی خود، خود را تنظیم می‌کرد و یا اگر نمی‌خواست، تنظیم نمی‌کردنوشته، نوشته می‌شود با نوشتن و خوانده می‌شود با نوشتن و معترض‌ها هم حق دارند که بروند حزب‌هاشان را بسازند ولی نوشته، نوشته است


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *