داستان شاهدخت سرزمین ابدیت eBook

داستان شاهدخت سرزمین ابدیت eBook

داستان شاهدخت سرزمین ابدیت ❮BOOKS❯ ✴ داستان شاهدخت سرزمین ابدیت ✪ Author Arash Hejazi – Centrumpowypadkowe.co.uk پوریا، دانشجوی زبان شناسی که مادر نابینایش را اخیراً از دست داده، باورش نمی شود که سرگذشت خانواده اش، کشورش، و پوریا، دانشجوی زبان شناسی که مادر نابینایش را اخیراً از دست داده، باورش نمی شود که سرگذشت خانواده اش، کشورش، و نوع بشر، همانی باشد که برایش گفته اند بنابراین برای یافتن گذشته ی حقیقی اش، نبردی را با واقعیت موهوم و دستکاری شده ای آغاز می کند که جامعه و پدر و مادرش سال ها به او تحمیل کرده اند پرتوهایی از حقیقت، از روزنه هایی کوچک در دیوار زندگی داستان شاهدخت PDF or روزمره، پوریا را در این نبرد کمک می کنند: ؛سر مزار مادرش، با پیرمردی به نام پوریا آشنا می شود، که عشق زندگی مادرش بوده است پیرمرد افسانه ی مرد جوانی را برای او می گوید که سفر درازی را برای یافتن شاهدخت زیبای سرزمین ابدیت آغاز می کند، اما در راه گم می شود و دختری نقابدار که از سرزمین ابدیت گریخته، به کمک او می آید تا از تمام موانع و آزمون ها برای رسیدن به سرزمین ابدیت، جنگل آتش، کوهستان خار، دشت تاریکی، اژدهای هفت سر، لوح آتشین و باغ گل سرخ بگذرد و به شاهدخت برسد اما وقتی جوان سرانجام شاهدخت سرزمین ابدیت را پیدا می کند، پی می برد که ؛پوریا همچنین با پیرزن عجیبی به نام لیلا آشنا می شود که سرگذشت پوریای پیر را برای او می گوید، همان پیرمردی که داستان شاهدخت سرزمین ابدیت را برای او گفته است پوریا در جوانی، ویراستار جزء یک انتشارات بوده است همیشه آرزو داشته نویسنده شود، اما هرگز نتوانسته چیزی بنویسد پدرش را در کودکی از دست داده و بعد از ماجراهایی مثل تحصیل در رشته ی پزشکی و رفتن به جبهه و بازگشت با خاطرات هولناکی که اراده ی او را در هم شکسته، تمام چالش های زندگی اش را کنار می گذارد و تصمیم می گیرد تسلیم زندگی شود اما پیرمرد نویسنده ای به نام خضرایی، و دختر نابینای نوازنده ای به نام آناهیتا، او را رها نمی کنند آناهیتا دوست دوران کودکی پوریا بوده و پوریا در کودکی برای او قصه می گفته، زمانی که هنوز می توانست قصه بسازد آناهیتا هنوز از پوریا قصه می خواهد، و پوریا قصه ی خضرایی را می دزدد و به نام خودش برای آناهیتا تعریف می کند اما خضرایی به او می گوید برای آن که بتواند به قصه گفتن ادامه دهد، باید همه چیز را کنار بگذارد و کتاب کهنی را پیدا کند که تمام داستان های دنیا را در آن نوشته اند و همزمان با خلقت نوع بشر به وجود آمده است بنابراین پوریا باید بین ماندن و رقابت با بهرام رستمی، نویسنده ی موفقی که می خواهد با آناهیتا ازدواج کند، و رفتن و یافتن سرگذشت و داستان خودش در آن کتاب کهن انتخاب کند ؛.


10 thoughts on “داستان شاهدخت سرزمین ابدیت

  1. Ahmad Sharabiani Ahmad Sharabiani says:

    shahdokhte sarzamine abadiyat = The princess of the land of eternity, Arash Hejazi
    Arash Hejazi, is an Iranian novelist, fiction writer and translator of literary works from English and Portuguese into Persian.
    تاریخ نخستین خوانش: روز پنجم ماه آوریل سال 2004 میلادی
    عنوان: داستان شاهدخت سرزمین ابدیت؛ نویسنده: آرش حجازی؛ تهران، انتشارات کاروان، 1382، در 278 ص؛ شابک: 9647033834؛ چاپ چهارم 1383؛ چاپ هفتم 1385؛ چاپ هشتم 1386؛ شابک: 9789647033831؛ چاپ دهم 1388؛ چاپ دیگر: تهران، نشر مکتوب، 1395، در 280 ص؛ شابک: 9786008277040؛ موضوع: داستانهلی نویسندگان ایرانی - سده 21 م
    افسانه ی مرد جوانی که سفر درازی را برای یافتن شاهدخت زیبای سرزمین ابدیت، آغاز میکند. اما در راه گم میشود، و دختری نقابدار که از سرزمین ابدیت گریخته، به کمک او میآید، تا او بتواند از تمام موانع و آزمونها، برای رسیدن به سرزمین ابدیت، جنگل آتش، کوهستان خار، دشت تاریکی، اژدهای هفت سر، لوح آتشین، و باغ گل سرخ بگذرد، و به شاهدخت خویش برسد. اما وقتی جوان سرانجام شاهدخت سرزمین ابدیت را پیدا میکند، پی میبرد که... وای از این داستان، کودکی که پدر از دست مینهد، انگار قسمت، بیشترین تکه، از زندگی آدمهاست. ا. شربیانی


  2. Arash Hejazi Arash Hejazi says:

    طبیعیه که خودم به خودم بیست بدم دیگه :)


  3. KamRun KamRun says:

    مگر می‌شود آدم فقط یکبار عاشق شود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می‌آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد, اما همیشه وقتی آدم فکر می‌کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار شده، یک دفعه یک جایی, می‌بیند که دلش, تهِ دلش, برای یکی دیگر هم می‌لرزد. اگر باوفا باشد دلش را خفه می‌کند و تا آخر عمر حسرت آن دل‌لرزه برایش می‌ماند. اگر بی‌وفا باشد, می‌لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می‌ماند. هیچ‌کس حکمتش را نمی‌داند. حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را, اما یکی را باید انتخاب کند، فرار ندارد

    پیش از برگرداندن کتاب به صاحب اصلی‌اش، گفتم نگاهی بهش بیندازم، این شد که در نیمه‌هوشیاری‌های رخوت‌آلود، به عنوان داستان شب خواندمش و در همین حد هم با کتاب ارتباط برقرار کردم؛ نه به این معنی که داستان خوبی نبود (نظری در این مورد ندارم)، بلکه تنها بدین معنی که کتابِ من نبود
    تنها راهی که به فکرم رسید این بود که داستان را بنویسم، شاید روزی آن را بخوانند و سرانجام به یاد بیاورند. اگر همدیگر را پیدا نکنند، همه چیز تمام می‌شود. شاهدخت و شهسوار سرگردان‌اند. دیگر نه چشمه‌ای برایشان مانده، نه امیدی و نه دردهایی به وقت غروب آفتاب. همه از یاد رفته‌اند - برش از متن


  4. رؤیا رؤیا says:

    همه اش قصه بود...جز قصه, چیز دیگری در این دنیا نیست. من قصه ام, تو قصه ای....همه قصه ایم...

    قصه ای زیبا و خواندنی از عشقی که حضورش تا به ابدیت ادامه دارد....قصه ای که آغاز شده و دیگر پایانی ندارد....عشقی که آمده تا بماند....پوریا و آناهیتا دو پیکر نیستند که دو روح اند آغاز شده در زمانی دور و ادامه یافته تا به الان در بهترین نوع و شکل.....داستان در سه زمان مختلف در حال تعریف شدن است: عهدی کهن و ناملموس در دنیایی غیرواقعی و رویایی با حضور شاهدخت و عشق ابدی اش, و زمان حال با حضور دو نسل, پدر و مادر و حالا پسر...

    قصه از زبان پسر در حال حاضر بازگو میشود و در زمانی است که مادرش را به دردی طاقت فرسا و نامعلوم باخته است و پدرش هم به دلیلی نامعلوم به او پشت کرده و سردی میکند. در یکی از دیدارهای هرروزه اش به قبرستان به پیرمرد عجیبی بر سر قبر مادرش برمیخورد که این شروع شنیدن داستانی غریب و ماجراهای بعدی میباشد....داستان به شکل سیال جلو میرود و مرتب از زمانهای خیلی دور به امروز سفر میکند و بازگو کننده اسراری باورنکردنی در باره افراد خانواده پسر جوان است...

    مگر میشود آدم فقط یکبار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد, اما همیشه وقتی آدم فکر میکند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است. یک دفعه, یک جایی, میبیند که دلش, ته دلش, برای یکی دیگر هم میلرزد. اگر باوفا باشد, دلش را خفه میکند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش میماند, اگر بی وفا باشد, می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش میماند. هیچ کس حکمتش را نمیداند....حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را, یکی را باید انتخاب کند. فرار ندارد......

    چند سال پیش این قطعه بالا را جایی خواندم و خیلی درگیرش شدم و خواستم کتابش را حتما بخوانم که متوجه شدم نویسنده اش آقای آرش حجازی به علت مسائل سیاسی مجبور به ترک ایران شده اند و کتابهایشان هم موقوف....آرش حجازی نویسنده, پزشک, مترجم و مدیر انتشارات کاروان هستند که در ضمن مترجم رسمی کتابهای پائلو کوئیلو هم در ایران بوده اند...در اتفاقات سال 88 دچار اتهاماتی شدند که ایشان را مجبور به ترک ایران کرد....کتابهای دیگرشان را نمیدانم و این اولین خوانش من از ایشان بوده است که بسیار دوست داشتم....

    برای من که به جریان ذهن سیال و تعریف قصه از زمانی به زمان دیگر علاقه دارم این خوانشی بسیار دلپذیر و هیجان انگیز بود و خوشحالم که در میان آنهمه کتاب بی سرو سامان در کتابخانه این کتاب را یافتم.


  5. Naghmeh Siami Naghmeh Siami says:

    مگر به جز قصه چیز دیگری هم در این دنیا هست؟


  6. Samin Mehrasa Samin Mehrasa says:

    مردی سال هاست که زنده است. هزاران سال است به جاودانگی رسیده چون جاودانگی را برای خود نمی خواست و برای دیگری می طلبید. مردی سال هاست جاودانه است. و این جاودانگی ارمغانی است که آن را برای دیگران نیز می طلبد. مثل همان هزار سال پیش که جاودانگی را برای خود نخواست. به زوج کهنی وعده تولد نوزادی را می دهد. وعده ای با یک سیب. وعده تولد پوریا. حجازی در همین ایده از دو تلمیح بزرگ و کهن بهره جسته: یک: سیب همیشه نشانه تغییر بوده است. خواه در نمودار های آفرینش، خواه در نمودار های علمی، نجوم، و یا هرچیز دیگر، سیب همواره نقطه عطف بوده است. محال است جایی و گوشه ای سیبی باشد و تکرار به تداوم خود ادامه دهد. از سیب ها بترسید.. اگر عادت داشته اید به عادت کردن...... . از نظر من بزرگ ترین نقطه عطف زندگی من و تویی که این خطوط را می خوانی و اویی که این خطوط را نمی خواند و آن دیگری که دیری است خواب است، گذار زندگی بشر از حیات در بهشت به افول در این مامن یا بهتر بگویمت، محبس خاکی بوده است. نقطه عطفی که با نشانه ی سیب می درخشد. از همان ابتدا... زنان... من ... تو ... ما ... زود باور تر بوده اند و خام تر. در کنار همه باورهای درست یا غلطشان، عشق را هم زود تر می فهمند. و زنان اند که ایده ی تغییر را در طبع همسرانشان بیدار می سازند. بگذار برایت ترسیم کنم: زنی سیبی به سمت همسرش می گیرد. این همان بزرگ ترین نقطه عطف زندگی بشری است. سیب، آدم، حوا سیبی که حوا به آدم داد، آن ها را از بهشت به سرای فانی، به زمین راند. داستان حجازی هم همین است: مردی سیبی را به اهل زمین می دهد به این هدف: قرار است مردی از سرای ابدیت به دیار فانی بشتابد و در کالبد یک نوزاد ظاهر گردد. می بینی؟ سیب همیشه روایتگر قصه افول از ابدیت به فنا بوده. اسحاقی را به یاد آر زیر درخت سیب. مردی توانا در برافراشتن درفش علم و تغییر. اگر آسمان را ردی از جاودانگی و والایی بدانیم و ثمین تر از هر چه زمین، و زمین را نماد افول و سقوط، باز هم فرود آمدن سیبی از آسمان به زمین، تداعی گر همان داستان افول از ابدیت به فناست. و عجب نقطه ی عطفی. ما کشیده می شدیم و نمی دانستیم. حالا که راز جاذبه را فهمید ه ایم، بیشتر هم به زمین جذب می شویم... . بیشتر هم زمینی می شویم.... . بگذریم.. راستی من چندان سیب دوست ندارم.... تو چطور؟ دو: بگو که نام پوریای ولی را شنیده ای. که به یک ترحم ساده به پیرزنی از دیاری دیگر، مسابقه ای را باخت. ترحمی بر آمده از هر آنچه پهلوانی و رادمردی است. حجازی قهرمان داستان خود را، که در طی قصه، بار ها او را فرزند سرزمین آریاییان خوانده بود، از نام عادی گرفته تا خلق و خوی اش، کاملا ایرانیزه ساخته بود. پوریا.... پوریای قهرمان. سرزمین ابدیت، هر چیزی را ممکن می سازد. سرزمین فانی نیز اگر کامروا نگردد می میرد.پیوست این دو قطعه مکمل به یکدیگر، می تواند از بزرگ ترین نقاط عطف جهان باشد. بگو.. بگو سیب. عنصر تغییر زا. حجازی هم همین را گفت : این دو، دو نیمه ی یک سیب اند. و زایش یک سیب در پس این تکامل اسطوره ای، تنها با یک وحدت بخش ممکن است: عشق. پیرمردی بر پوریای ویراستار ظاهر می گردد،با گوشواره ای زمرد سبز. پیرمردی که او را به کندوکاو عظیم ترین کتاب قصه جهان تشویق می کند. من اسمش را می گذارم: علم بی نهایت. پوریا این دعوت را قبول کرده، راهی عظیم ترین جست و جوی تاریخی خود می شود. و زنی را چشم انتظار خود، رها می کند. مثل پوریای قهرمان و شاهدخت. مثل قصه ای که بار ها تکرار شده است. مرد و زن در این جهان رنج خواهند کشید. رنج مرد در ترک دیار است و رهسپاری به مقصدی نامعلوم. و رنج زن در تحمل این فراق. درد زخم پاشنه پا، استعاره از درد خاطرات ابتدا تا انتهای رابطه یک زوج است. خاطراتی که می ماند... و در نبود مرد، زن را به کام نابودی می کشاند. بعید نیست. بعید نیست آناهیتای کور نوازنده یکی از هزاران دخترانی باشد که پس از ملکه کوچیده از دیار ابدیت، تولد یافته. و یا اصلا شاهدخت در پیکر این آناهیتا حلول کرده و این بار در دنیای فانی روییده. و شاید هم پوریای ولی، در این دنیا، در کالبد پوریای ویراستار نفس کشیده... . باید رنگی از تفاوت داشته باشی... رنگی از برتری.... تا پیرمرد جاودانه ساز، در جایی از زندگی ات خود را به تو بنامایاند و تو را به کشف تمام علوم بخواند. و این بار... همه چیز بستگی به تلاش و شهامت تو دارد. ازدواج در این دنیا تنها یک قرار داد است. ایلیا هم مادر پوریای ویراستار را ترک کرد و راهی شد. راهی شد مثل همه مردان دعوت شده به اقلیم جاودانگی. مادرش صبر کرد و درد کشید. مثل همه زنان دعوت شده.... . و پوریای ویراستار دیر فهمید پدر واقعی اش کیست. دیر فهمید چون مثل باقی آدم ها یک سند ژنتیکی را گواه رابطه پدر و پسری می دانست. حال آنکه پدران واقعی پسران، مردانی هستند که زمانی مادران این کودکان در عشق به آنها می سوختند. و به همین گواه، پوریای ویراستار، فرزند ایلیا بود و پوریای دانشجو فرزند پوریای ویراستار... . وارثان عشق های واقعی، پیش از این دیری در سرزمین ابدیت جوشش زلالی با هم داشته اند. ازدواج و وصال تنها در سرزمین ابدیت قد میکشد. و یک دلتنگی.... آن ها را به این مامن خاکی می کشد. در این مامن خاکی ، در جست و جوی هم... . و همین است که کسی را ندانسته، بی آنکه اراده کنی دوستش داری.... . ایلیا خضرایی- پیرمرد بخشنده ی سیب- پیرمرد فقیر گوشه خیابان- پیرمردی که به بهرام قصه گفت- پیرمردی که به کاخ آناهیتا رفت و ..... و در نهایت پوریای ویراستار. همه این ها وارثان سرزمین ابدیت بوده اند. کسانیکه رهسپار مسیری عظیم گشته و به جواب رسیده اند. و تک تک آن ها ادامه همان وزیر جاودانه ساز هستند.... بهتر بگویم: همه آن ها یک نفر هستند. و این پیرمرد خودش را به بهرام هم نمایاند. اما بهرام در دسته خردمندان بود و در دسته مبارزان، نه.. . او شهامتش را نداشت، به سوی گم گشته هایش نشتافت و آنا را از دست داد... . حال آنکه ایلیا هم زمانی، معشوقه را با هدف یک سفر طولانی، ترک گفت تا به کتاب قصه ها دست یافت. گوشواره یادگار ایلیا به آنا می رسد و جفت دیگر، به همسر ایلیا و در نهایت به پوریای ویراستار.... و همین جفت شدن آن دو را در سرزمین ابدیت به یکدیگر پیوند داد ... . پوریا در نهایت سفر خود تنها یک چیز را یافت: آنا. ... و عشق... تنها عشق... .

    پی نوشت: کتاب را از یک دوست هدیه گرفتم. فکر می کردم مثل لبخند های همیشگی اش ساده باشد. اما نبود...و چقدر پیچیده... .ث


  7. Mahdokht Mahdokht says:

    ما مسافران خوبی نبودیم/تو مسافر خوبی باش/سزاوار این سفر


  8. Behzad Sadeghi Behzad Sadeghi says:

    نقاط قوت:
    رمان بسیار قصه گو و پر کششی هست که خواننده رو میخکوب نگه میداره تا به پایان برسه؛
    زبان روان و خواننده-دوست (ریدِر فرِندلی) ای داره که مزید بر علت میشه مر یک نفس تا ته خواندن را؛
    چند روایت در کنار هم پیش میرن و در نهایت به طریق حساب شده و مؤثر به هم میرسن
    رمان از سیر رئال زندگی روزمره به دور هست که میتونه یه جور کامیک ریلیف باشه برای کسایی که در سیل رئال زندگی روزمره غرق شده ن.
    شخصیت ها به یاد ماندنی هستن؛ برای من به یاد ماندنی ترین شخصیت لیلای منشی بود، مخصوصن در صحنه ای که فندک هدیه میده به شدت متأثر شدم و تکان خوردم با یه توصیف کوچیک ولی به شدت دلالتمند.
    آغاز و پایان رمان فکر شده و دلالتمنده و رندوم شروع و تموم نمیشه.

    نقاط ضعف:
    در مقاطعی، که به نظر من بیش از نیمی از رمان رو تشکیل میده، رمان میره که تبدیل بشه به یه اثر عاشقانۀ سانتیمانتالِ نوجوانانه که سعی میکنه به زور افسانه و حماسه بافی حس بکشه از خواننده.


  9. Marzieh Nfn Marzieh Nfn says:

    مگر می‌شود آدم فقط یک بار عاشق شود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می‌‌آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه، وقتی آدم فکر می‌کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک موقعی، یک جایی، می‌بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می‌لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می‌کند و تا آخر عمر، حسرت آن دل‌لرزه برایش می‌ماند. اگر بی‌وفا باشد‌ می‌لغزد و همه عمرش، عذاب گناه بر دلش می‌ماند. هیچ کس حکمتش را نمی‌داند
    حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند، فرار ندارد
    مردی بود قبل از اینکه زنِ بابات بشوم.. یعنی پسرکی بود... همسایه‌مان بود. یک وقتی فکر می‌کردم عین برادرم دوستش دارم. یعنی همین شد که تصمیم گرفتم زنِ بابات بشم، فکر می‌کردم آن پسرک را که حالا دیگر برای خودش مردی بود، مثل برادرم دوست دارم و عاشق بابات شده‌ام. راستی هم عاشق بابات شده بودم. اما بعد، آن جوان رفت
    خیلی جوان بود. هیچ وقت به چشم مرد نگاهش نکردم. حتی وقتی سن و سالی ازش گذشته بود، هنوز یک پسرک سر به هوای خیالاتی بود. همیشه قصه می‌گفت و جن و پری دورش جمع می‌کرد. دیوانه صدای حیرجیرک‌ها بود. زن از مرد چیزهایی می‌خواهد که یک پسربچه از پس‌شان بر نمی‌آید. مرد می‌خواهد، نه همدم. تصمیم گرفتم زنِ بابات بشوم و او همان طور برادرم بماند. نمی‌دانم از کجا فهمید که چه قصدی کرده‌ام، یک دفعه غیبش زد. چند وقت بعد، یک شب که بعد از نامزدی با بابات رفته بودیم کنار رودخونه، جیرجیرک‌ها شروع کردند به خواندن، و یک دفعه دیدم دلم... این جای دلم، لرزید. دلم برایش تنگ شده بود. شب که به خانه برگشتم، دیدم هم دلم برای او تنگ شده و هم بابات را خیلی دوست دارم. این بود که قبل از اینکه نظرم عوض بشود، او را به خلوتم راه دادم تا کار یک‌سره بشود. بعد هم با بابات عروسی کردم
    حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم خیلی هم فرقی ندارد. هر دو تایش یک جای دل آدم را می‌سوزاند. فقط یک احساس برای آدم می‌ماند، این که کاش آن یکی راه را انتخاب می‌کرد


  10. Araam Bayaani Araam Bayaani says:

    پسری به نام پوریا که برای رسیدن به خیلی چیزها داستان خود را دارد ولی در عین حال نویسنده دو داستان را به صورت موازی پیش برده است
    بخشی زمان حال و بخشی اساطیری


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *